سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
قااااااصدکانه

قااااااصدکانه

قاصدک خانوم[183]
دلی که شکستی را گچ چاره نکرد .... گِل گرفتمش........... !


ف ک ر ...

 



برخلاف همه ی روزها دلت می خواهد با همان خستگی ناشی از دویدن از صبح پی کارهای مدرسه وقتی میرسی ب میز ناهار آشپزخانه، اینبار بشقاب مهمان را برداری و حسابی خودت را تحویل بگیری.



حیف ک حوصله نداری و فقط ترجیح میدهی از توی قابلمه هم که شده فقط چیزی بخوری !



یک لحظه ک خیره می شوی به قاشقت و می خواهی شروع کنی، هجوم افکار ناگهان سستت می کند.





باور نمی کنی زندگی دارد جوری رفتار میکند ک فکرش را نمی کردی !



نمیدانی.



نباید بگذاری همین جور،هر جور ک باب میل اوست رفتار کنی !



انگار مدتهاست فکر نکرده ای ....



بیدار شدن کار یک لحظه است.



مشکل هفته های بعد است ک سراپای وجودت می شود فکر !



کاش زود تر همین هفته های فکر آرام آرام می آمد.



انگار کمی دیر شده!



همین .





فقط فکر .....





[ جمعه 29/2/91 ] [ 7:36 عصر ] [ قاصدک خانوم ] [ نظر ]


پره دلم.


بگذار هر چه می خواهد بشود،بشود.



بگذار آنقدر پشت سرت و توی چشمهایت حرف بزنند تا خالی شوند.



آنقدر راجع ب چیز هایی ک نمی دانند و تلاشی هم برای دانستنش نمی کنند و تنها حرف میزنند راجع بهش و اظهار نظر می کنند، حرف بزنند.



آنقدر نهی کنند تورا ازکاری و خودشان همان را انجام دهند تا خسته شوند.



آنقدر نفهمند و درک نکنند ...تا روزی خودشان بفهمند چ کردند .



آنقدر خودشان را بهتر از دیگران ببینند و تغییرات خودشان را منکر شوند ک آخر سر کم بیاورند .



تو هم هیچ نگو .ساکت باش و حتی گوش هم نده.



هیچ اهمیتی هم برای حرفهایی ک نمی دانند و میزنند،



فکر هایی ک نمیدانند ومی کنند و بر زیان می اورندش،



قائل نشو.





روزی میرسد تمام اشتباهاتشان را می فهمند.



جلویشان رژه می رود تمام حرفهایی ک ندانسته زدند.



و چیزهایی ک بی خودی بهت نسبت دادند.



بگذار ب حال خودشان باشند.





تو خودت باش .



و هیچ اهمیتی نده.



تا زمانی ک نمیدانند بگذار هر چه می خواهند فکر کنند.



اصلا آنقدر برایت از ناراحتی بگویند و موقع خوشیشان رهایت کنند ب حال خودت ک سر خودشان بیاید.



وقتی کارشان لنگت شد سراغت را بگیرند ک وقتی نباشی هم برای همان کار دنبالت باشند.



بگذار اصلا قدر احساست را ندانند و دم از دانستنش بزنند.



فقط اجازه بده.



بقیه اش را بسپار ب خدا.



تمام گریه هایی ک کردی و نفهمیدند و آخرش هم حرف هایی زدند ک ....





تو بسپارشان ب خدا و فقط ب دل نگیر.



یک روز می فهمند چ کردند .







پ.ن: تک تک کلمات این متن مخاطب دارد . مخاطبش خیلی هان. خیلی از آدمها/



تو این دنیا هز چی ساکت تر باشی بیشتر ب نفعته.



پس حرف نزن .



دلم زیادی از آدما پره .





[ دوشنبه 25/2/91 ] [ 3:40 عصر ] [ قاصدک خانوم ] [ نظر ]


هعـــ ــ ی ....

 


کاش همینجا می نشستی کنارم و پیشم بودی . کاش صدای بودنت آنقدر بلند بود ک دیگر هیچ چیز را نمی شنیدم ....کاش نبود اینجور ک ببینمت در رویاهایم، اما آنقدر دور باشد بودنت که برایت دست تکان دهم ....


 


کاش فقط اندکی – فقط اندکی- می فهمیدی . کم کم خودخواهی هایت دارد آزارم می دهد .


 


کاش برای یک لحظه هم که شده سعی می کردی جای من باشی .جای تک تک لحظاتی ک دلم میخواست باشی و نبودی . و وقتی حرفی زدم گفتی بی معرفتی ...


 


دنیا این روزها پر شده از آدمهایی ک با یک دنیا سوء تفاهم همه چیز را خراب می کنند...بی آن ک حرف بزنند ...


 


حرف زدن همه چیز را حل می کند . بیشتر از آن چیزی ک فکرش را بکنی ....


 


انگار هر روز ک بیشتر می گذرد دنیا بیشتر ب آدمهای اطرافش فریاد می زند ک باید زندگی کرد.... اما خودش نمی گذارد ...از همان پوزخندهایی لازم است که هیچ گاه توانش نبوده ....


 


سست شده تمام عنصرهایمان .


 


همینطور نشسته ایم ....


 


و هزاران حرف پشت سرمان رژه می روند ...


 


بی انکه روحمان خبر داشته باشد !


 


و هزاران دلیلی ک آدمها برای آرام کردن خودشان پشت سر هم می زنند بی آن ک ذره ای دلیل بخواهند ...


 


و هر طور بخواهند با هم رفتار کنند ....و در آخر طرف مقابلشان را مقصر بگیرند ....


 


و سوء تفاهم ها آنقدر جمع شود ...ک کم کم ....همان عنصر سست را ...نابود می کند جای کمک برای بهبودش ...


 


پ.ن: حرف برای گفتن زیاد است .


 


کاش همه چیز همان جور بود که باید باشد...و بود !


 


این نوشته برای دیروز است .شنبه 9.اردیبهشت 91 ...



[ یکشنبه 10/2/91 ] [ 9:23 عصر ] [ قاصدک خانوم ] [ نظر ]


فقط باشــــ ...


تک تک لحظاتم را به باد می دهد هوای نبودنت . چشم هایم را که می بندم تصویرت در سیاهی رو به رویم شکل می گیرد و گوش هایم را که می گیرم صدایت خودش را ب در و دیوار مغزم می کوبد .



می بینی ؟



راه فراری برایم نمانده.



باید قبول کنم نبودنت را .



وحس کنم لحظه لحظه آب شدنم را در انتظار بودنت .



سرنوشت همین است . همینی که می بینی ...



نیستی ک ببینی ....



کاش بودی...



.چشمهایم گرمای نگاهت می طلبند ....



محتاج تر از پیش ....







همین .



پ.ن : اگه حال منو داری می فهمی ینی چی این حرف ....( می دونم ک ی وقتایی دلت می گیره از کارم ...روزایی ک حواسم نیست ...بگم خیلی دوست دارم ...)



پ.ن: خوبم .فی البداهه بود ..



پ.ن2: بی معرفت نیستم. فقط دلم زیادی از حد تنگ شده .



پ.ن3 : بی مخاطب !



پ.ن 4 : بعد از دوسال دوباره عازم اصفهانیم .



همسفرای اصفهان . حال عارفه ی قاصدکی دور از خودتونو حس کنین ...



پ.ن5: 3 هفته پیش این موقع .... چه حالی داشت استشمام هوای کربلا ....



پ.ن6: دگ حرفی ندارم...



[ سه شنبه 22/1/91 ] [ 11:50 عصر ] [ قاصدک خانوم ] [ نظر ]


:-<

 


 


پ.ن : که دلتنگ صفای حرم کرب و بلایم ...


[ یکشنبه 13/1/91 ] [ 10:13 عصر ] [ قاصدک خانوم ] [ نظر ]


دل تنگ نوشـــــت....


دلتنگ تر از همیشه باز میگردی . تازه ک می خواهی برگردی ، کم کم عمق ماجرا را قلبت حس می کند . پر می شوی از تمنای نگاهی ک دلت هوایش را کرده ...هنوز مدت زمان زیادی نگذشته . اما دلت پر میزند ...



قرار نبود دلت را بیاوری .هنوز هم قراری نیست . دلت همانجا مانده ؛ همانجا به عمد جا گذاشتی اش تا سبک برگردی . تا قرص و محکم باشی از امنیت جای دلت ... از آرامشش ...



هوایی می شوی . هوای عطر حرم می کنی و نور های بعد ازظهر ک از لا به لای سقف های حرم روی فرش ها می بارد . واقعا هم می بارد، و یک عالمه طلا می پاشد ...



همان موقع که برای اولین بار وارد حرم حضرت عباس شدی، تشییع پیکر شهدایی بود ک همان صبح جان باخته بودند در راه بهترینشان . حالا دور ضریح طوافشان میدادند و هزاران نفر گرداگردشان حسرت شهادت می خوردند . عجیب سعادتی می خواهد ...



و آن موقع که پرده "دخول النساء " را کنار می زنی ، همان پرده ای که درست رو به روی ضریح است، چنان عطری مستت می کند ک دلت می خواهد همانجا بنشینی و مست بمانی ... چه مستی ای از این بهتر !



مبهوت مبهوت می مانی . و تمام وجودت می شود نگاه . و بغض تمام وجودت را می گیرد . و خدا را شکر می کنی ...بیش از پیش ...که می توانی بغض کنی . اشک بریزی ...هق هق کنی ...پیش آمدنش سخت است؛ آنقــــــدر عظمتش زیاد است که هر جا باشی میخکوبت می کند .



پس باور نمی کنی . آخر باور کردنش سخت است برای روسیاهی که از خجالت سرش را پایین انداخته . سختش باور حضور دقیقا رو به روی ضریح ....



( همین الان که می نویسم کم کم دارد باورم میشود ...شاید هیچ کس نفهمد جز همان 16 ساله هایی که برای اولین بار پا روی خاک کربلا گذاشته اند ...)



نوبت حرم امام حسین(ع) ک می رسد از تمام عمرت مبهوت تری . در فکرت نمی گنجد .... حس عجیبی ست .بی نهایت عجیب ...



نمی توان از حسش چیزی گفت .باید بروی تا ببینی خودت . تا حسی ک می گوشم را حس کنی ....



اما مهم همین است؛



که دلم هوای آفتاب ظهر و نماز های مسجد کوفه را کرده و غروب مسجد سهله و نماز جماعت رو به روی مقام صاحب الزمان ....



و هوای زمانی که مداح یا الله بگوید 10 مرتبه و دست های دعای بالا رود ...



و کذلک الله ربی نماز جماعت که بعد از آنهمه سکوت، تا مکبر این ذکر را می گوید زمزمه ها بلند می شود ....



( عاااااالیه ....)



و سال تحویل رو به روی ایوان طلای حضرت علی (ع) و اولین عید دیدنی سال نو؛ داخل حرم ...



و دعای توسل ایرانی ها، نزدیک ضریح و قبل از تحویل سال ... همه دست جمعی ... و " یا وجیها عندالله ...اشفع لنا عندالله " هایی که همه بلند می گفتند ...از ته قلب ...



و صدای نوحه ی زیرلب پیرزن کنارم، و دعا هایش ، رو به روی ضریح کاظمین ....



و بارگاهی که ضریح نداشت و دلت را کباب می کرد غربت سامرا ..



وسرداب امام زمان و قدم گذاشتن در خانه ای که روزی امام زمانت ، قدم می گذاشتند ..کودکی می کردند ...



و بزرگی دجله ... و محل شهادت حضرت علی اکبر (ع) و علی اصغر شش ماهه ...(ع) ..



و روضه های بعد نماز ...



و کف العباس ...



و اذن دخول ها ....



و حتی تفتیش های که وسط خیابان هم ول نمی کردند ...



و زیارت ناحیه مقدسه ...( که واقعااا پیشنهاد میکنم با معنیشو بخونین ...)



و حتی ناباوری ها ...



و نخوابیدن ها ....



همه چیز و همه چیز ...



دلم را هواایی می کند... وتنگ تر ....







پ.ن : حرف برای گفتن زیاد بود ....



پ.ن2 : دعا می کنم قسمت همتووون بشه ...



پ.ن3: دعا گوی همگاااان بودم ....



پ.ن4‌: عکسایی که از سفرمون به یادگار مونده ،آپلود نمیشه L ....



پ.ن5 :هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله .







[ یکشنبه 6/1/91 ] [ 1:17 عصر ] [ قاصدک خانوم ] [ نظر ]


عازمم ...


دلم هیچ بهانه ای برای ماندن نمی تراشد .



رهایی می خواهد و نیازهایش را پرچم سرخ گنبدش می یابد .



بی قراری هایش را شور اذانش آرامش می بخشد و دل پریشانی هایش را انتظار بین الحرمین .



بغض هایش را ضریح رها می کند و نفس های بریده اش را صحن ....



هوای دلش را بوی خاکش و دلتنگی اش را اذن دخولش ....





بی نهایت بهانه می تراشد برای نماندن .



اگر خدا بخواهد .



اگر بشود...اگر طلبیده شود این دل ،



چه می شود .....





----------------



دلم را طلبیدند .



زبان قاصر است از حس درون .



قاصر قاصر ...





پ.ن: حلااال کنید،هر چ خوبی و بدی دیدین از اینجانب ...



عازیم کربلاییم .



جای همگان را خالی می کنم ..





سال نوتون مبارک،التماس دعا ...



یا حسین .









رها می کنم بغض







[ جمعه 26/12/90 ] [ 1:19 عصر ] [ قاصدک خانوم ] [ نظر ]


بی پاســــخـــ ...

 


نگاه ک می کنی نگاه تحویلت می دهد .


حرف ک می زنی سکوت.


درد ک می گویی هیچ و فریاد ک می زنی صدا ...


 


فقط می گویی آرام تر ! همین .


بعد هم می گذاری و می روی .


رسم معرفت نبود. اما حالا ک رفتی، دیگر نیا.


لحظه هایم جایی برای بودنت ندارند ، تمام لحظه های نبودنت را پر کرده ام با فریاد های سکوتم .


دلم نمی خواهد باشی و حرفهایم سکوت نمی خواهند.


دردهایم مرهم دارند و فریادم فریاد .


دیگر بر نگرد .


اینجا هیچ چیز منتظرت نیست .


هیــــچ چیزِ هیچ چیز .


 


پ.ن: چرا باید ی سری حرف  بی مخاطب داشته باشه ذهنم؟! غجیبه ....


شاید از  با مخاطباش خیزی ندیده، رو کرده ب بی مخاطبی !


حیف ک با مخاطبم  نبوده ...


چی شدم من؟!


 


 



 


 


[ جمعه 12/12/90 ] [ 7:8 عصر ] [ قاصدک خانوم ] [ نظر ]


فقط ساکت تر.همین !

 


خیلی وقت است نگاهم نکردی،از همان نگاه هایی ک می ترسم ازشان. از همان هایی ک حس می کنم با رخ دادنش تا عمق وجودم را می خوانی. می ترسم . می ترسم روزی فاش شود سر وجودم. می ترسم از بعد فاش شدنش دیگر تگاهم نکنی . می ترسم ....


پ.ن:


اگر ننویسم،خشک می شود احساس قلمم .


و اگر خشک شود، می پوسد این وجود .


و اگر بپوسد ... تمام.


تمامــــِ تمام.


 


پ.ن2: نمی دونم باور اینکه این جور پستا مخاطب نداره خیلی سخته یا نه . اما اونایی ک منو میشناسن می دونن . باورش آسونه براشون.


کسی منو می شناسه اصن ؟!


[ جمعه 21/11/90 ] [ 10:22 عصر ] [ قاصدک خانوم ] [ نظر ]